فرزند شهيد

به شهدا بگو حرفای دلت رو دلتنگی هات رو .هرچی تو دلت داری میخواهی با شهدا بگی اینجا بگو

دنیا چشم انتظار لغزشی از سوی ماست/وارث باشیم نه حارص

 اکنون در زمان حساسی قرار داریم، جامعه باید جوانانی داشته باشد که روشنایی را به عموم نشان دهند،باید بگویند فرق بین پاک و ناپاک را.

دنیا منتظر لغزشی از سوی ماست؛ همانگونه که تهاجم فرهنگی در صدر کارهایشان قرار دارد،باید ریز نگاری کند وحقایق را به همه نشان دهد.

اینها حرفهای مردی بود که لحظه لحظه های ناب جوانیش را به پای کشور گذاشته تا ما جوانان در آرامش و امنیت باشیم.

در مکتب آنها عشق فقط خدا بود،چه جانهایی بر زمین بوسه زد تا ما سر افراز وسر بلند باشیم.آنها شهید شدند تا دین بماند .

هم باید بمانیم تا دین شهید نشود، کاش روزی شود که شرمنده شهدا و جانبازان و خون پاکشان  نباشیم ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:46  توسط اسی و موسی  | 

 

http://www.ashoora.ir

 

در درس های عاشورایی خود درباره نامه امام حسین(ع) به حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و ماجرای پیوستن آنها به کاروان کربلا توضیح داده و این گونه روایت کرده است: «حسین(ع) به کربلا رسید. می گویند یک نامه به کوفه نوشت، برای یک شخص خاص و می گوید نامه از حسین است به حبیب بن مظاهر؛ خطاب به او می گوید که حبیب ما وارد کربلا شدیم. «إنَّا قَد نَزَلنَا کَربَلَا» یعنی چه؟ معلوم می شود بین حسین(ع) و حبیب، اسراری بوده و حبیب می دانسته که یک کربلایی هست و خودش هم از اصحاب کربلا است.

بعد هم در نامه این طور دارد که تو هم که نزدیکی ما را به پیغمبر می دانی. پس اگر می خواهی ما را یاری کنی، «فَاقدِم إلَینَا عَاجِلاً»؛ سریع خودت را برسان کربلا. یک وقت عقب نمانی! ببین حسین(ع) چگونه دست گیری می کند! می گویند نامه آمد؛ اینکه چگونه و به دست چه کسی به کوفه رسید را نمی دانم؛ اما بالاخره به دست حبیب رسید.

حبیب پیرمرد است. با همسرش مشغول خوردن صبحانه بود که در خانه را زندند. رفت و خیلی طول نکشید که آمد. همسرش پرسید چه بود؟ حبیب گفت: قاصدی از حسین برای من نامه آورده است. همسرش گفت: حسین برایت چه نوشته است؟ حبیب گفت: نوشته من آمده ام کربلا؛ اگر می خواهی، بیا من را یاری کن. همسر حبیب گفت: حالا می خواهی چه کار کنی؟ حبیب گفت: من دیگر پیر شده ام؛ نمی توانم کرّ و فرّی کنم؛ بروم آنجا که چه شود؟[1] همسرش رو کرد به او گفت: نمی خواهی بروی؟ پسر پیغمبر تو را خواسته، آن وقت تو نمی خواهی بروی؟ حبیب گفت آخر می دانی چیست؟ اگر من بروم، عبیدالله خانه ام را خراب می کند و تو را به اسیری می گیرد. همسرش گفت: تو برو، بگذار خانه مان را خراب کند! من هم به اسیری می روم! تا یک قدری آمد حبیب مقاوت کند، من در تاریخ این طور دیده ام که این زن بلند شد، روسری اش را انداخت روی سر حبیب و گفت: اگر این طور است، پس مثل زن ها در خانه بنشین. یا اباعبدالله! ای کاش من مرد بودم و می توانستم بیایم کربلا و کمکت می کردم. حبیب اینجا دید همسرش خیلی محکم است. گفت: چنان کربلایی بروم که تا قیام قیامت نام حبیب بماند!

حبیب از خانه حرکت کرد. در بازار به مسلم بن عوسجه رسید. حالا در بازار کوفه چه خبر است؟! یکی دارد شمشیر تیز می کند؛ یکی نیزه اش را مهیا می کند. سپرها را آماده می کنند، برای اینکه بروند به کشتن حسین(ع). رو کرد به مسلم ابن عوسجه و گفت: خبر داری که حسین به کربلا آمده است؟ به من نامه نوشته است. تو کجا می خواهی بروی؟ مسلم گفت: من می خواهم بروم محاسنم را خضاب کنم. به تعبیر من حبیب به مسلم گفت: با من بیا تا چنان خضابی به محاسنت ببندم که تا قیامت رنگش پاک نشود.

حبیب و مسلم، با هم آمدند کربلا؛ در تاریخ دارد وقتی این ها رسیدند، از دور معلوم بود که دو نفر پیرمرد به سمت خیام حسین(ع) می آیند. امام حسین(ع) رو کرد به اصحاب و گفت: بروید به استقبالشان! فقط من یک جمله می گویم. این بی بی ها و این بچه ها می دیدند که هر روز هزاران هزار لشکر دارد از کوفه به سمت سپاه عمرسعد می آید، اما یک نفر سمت خیام حسین(ع) نمی آید. وقتی که دیدند دو نفر پیرمرد دارند می آیند، به قدری این ها خوشحال شدند که حساب ندارد. زینب(س) پرسید چه خبر است؟ گفتند: حبیب بن مظاهر دارد می آید. فرمود: سلام مرا به حبیب برسانید. وقتی این قاصد آمد سلام زینب(س) را به حبیب رساند، حبیب دست برد و خاک ها را از روی زمین برداشت و روی سرش می ریخت و می گفت: من که باشم که دختر امیر عرب به من سلام برساند...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:1  توسط اسی و موسی  | 

شهادت‏ حضرت فاطمه زهرا (س) واقعيتى انكار ناپذير

 



فاطمه روح قیام است، خدا می داند
برترین یار امام است، خدا می داند
فاطمه یك تنه با جبهۀ باطل جنگید
یك علمدار تمام است خدا می داند
گر چه افتاد ز پا، "یا علی"اش ترك نشد
بر لبش ذكر مدام است خدا می داند
او نگهدار خلیل است كه در اوج بلا
آتشش بَرد و سلام است خدا می داند
در جنان جمع اولوالعزم، عنانش دارند
بر درش، خضر غلام است خدا می داند
فاطمه لایَتَناهی ست ولی در ظاهر
محشرش حُسن ختام است خدا می داند
هیئتش باغ بهشت است، نشانش پرچم
عطر سیبش به مشام است خدا می داند
كفوِ مولا علی و ام ابیها زهراست
بر ائمّه همه مام است خدا می داند
هر كه از فاطمیه خطّ ولایت گیرد
هر دو دنیاش به كام است خدا می داند
راه دینداریِ ما از ره زهراست و بس
غیر این راه حرام است خدا می داند
باید اخطار دهی اُردوی دینداران را
در كمین فتنه و دام است خدا می داند
سُست بنیاد شود هر كه نشد زهرایی
بی خِرد مَست مقام است خدا می داند
از جهادی كه ز بیداری اسلام به پاست
نصرت و فتح به كام است خدا می داند
انتظار فرج از فاطمیه باید بُرد
منتظر، اهل قیام است خدا می داند
شاعر:محمود ژولیده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:38  توسط اسی و موسی  | 

مطالب قدیمی‌تر